هراس من
باری
همه از مردن
در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو - 1341
دل که هوای شعر می کند
آدمی
آدم دیگری است
شب با شعر که بیاید
تا خود صبح
کودکی دوباره ام
همدم مقدس ترین بهاران تنفس
دل که هوای شعر می کند
این عقل عاقبت اندیش لحظه کش ما
دیگر معرکه گیر گردنه های آینه دار نیست
شعر خون می شود
در بن غمگستر من
آنوقت که هر نفس با شعری عالم سوز
آمیخته می شود
دل که هوای شعر می کند
باز می گردم
به دوران های دور
باز می گردم
به پیرهن ساده ی مادربزرگ
باز می گردم
به بی پروایی اشکهایی
که بر گونه هایم می نشست
می پرم
از بالاهای کوتاه تا بالاهای بلند
بلند و بلند تر می پرم این بار
می گریزم
از این همه بند
این همه زنجیر خون آلوده ی تاریخ ساز
زیبا تر نه !
بهتر نه !
خوبترین شعر زندگی اما
دو سه خطی نامه بود
برای تو ...
26/06/84