هراس من
باری
همه از مردن
در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو - 1341
پسین سرد زمستان را گویی پایان نیست
یک نقطه فراموش شد
آنگاه که زمستان را می نوشت مادر بی رحم زندگی
دستهایم منجمد از قصاوت دلخوشی ها
دستهایم اینک از خون خالی می شوند
پیش پا ؛ چکه چکه می کند قطره های جان
و چه زود می خشکد
و چه زود می میرد
و چه زود فراموش می شود این زجه ی سرخ
زمستان است
دیری است ؛ زمستان است
سوز و بوران لانه می کند در رگهای زخم دارم
چون جغد بر خرابه های میکده ای
در برابر هیچ چیز نقطه ای نیست در این فصل
جز این دقیقه ی کش دار ماندن
زمستان است
دیری است چکه چکه می کند قطره های جان
آشنایتان نمی شوم دیگر
که تا ابد ؛ کسی فراموشم نکند !
جمعه 16 دی 84
