هراس من
باری
همه از مردن
در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو - 1341
خوش به حال من !
ديگر حتي سرنوشت پرونده هسته اي هم برايم چنان گذشته ؛ مهم نيست رفيق !
من خود دردم .
چرا بايد درد را پيدا كنم باز ؟ تو اگر مي هراسي از آنكه بگويي درد چيست ؛ چه باك ؟
ما خود درديم !
سري به اطراف بچرخان . نه ! بس است ديگر سر در درون فرو بر ...
كجايي ؟ كجايم ؟ لاي كاغذ هاي اخبار ؟ يا بهت زده رو به روي صفحه رنگين تلويزيون ؟
حال داري با هم ونجليز گوش كنيم ؟ رها كن اصلا ! رها كن اين گوش دادن ها را
گوش هايم خسته اند .
نخند ! . راست مي گويمت تا مرگ ... تا اين لحظه . اشتباه گفتم بخند .
بخند كه خنده دار شده ام باز .
خدا هم مال تو رفيق . من ديگر باوري ندارم جز آنكه همه چيز خوابي است تلخ !
رفيق ! رفاقت را نمي خواهم آن هم مال تو . بگذار رفيق من اسلحه اي باشد كه مغزم
را متلاشي مي كند امشب !
يك ليوان شراب بياور و بعد دور شو از من .
خدا هم مال تو .
مي روم بخوابم .
مي روم تا تماشاي دوباره مرگ .
ديگر حتي پرونده هسته اي ايران هم برايم جذاب نيست . بي بي سي را خفه كن !
زنگ بزن دفتر روزنامه
بگو : علي مرد !
بگو كاري با من نداشته باشند . من اشتباه رفته بودم روزنامه .
تو هم دور شو .
راستي شراب را چرا نياوردي لب هايم خشك شد . اينقدر از من حرف نكش !
برو . من مي روم بخوابم .
