سکوت کردم . امروز می نویسد . خودش گفت امروز می نویسد. حالا ساعت 4 صبح است . خوابم نبرده است . خوابم نمی برد . بی خوابی باز به جانم افتاده و من بی خواب تر از همیشه .
هر چه خواندم و خواندم پلک هایم سنگین نشد . دیدی رفیق به خود هم خیانت می کنیم گاهی .
می خوانیم برای خوابیدن نه بیداری ! . از کاری که بیزارم یکی همین خواندن برای فرار از بیداری است . دیگر فرق نمی کند تاریخ بخوانی یا مفاتیح !
با این همه یادت باشد امروز می خواهی از درد بنویسی . آرش هم جان به لبمان کرد و آخر نوشت. حالا بماند که خاله خان باجی های بی نام به گند کشیدند نام” دوست” را و هرچه نوشته بود و پاسخ گفته بود را ناخوانده باز پرسیدند . ( می دانم که تمام کامنت ها راخوانده ای )
می دانی این روزها حال و حواس درستی ندارم . هر طرف می روم خبری ناگوار است و منظره ای از تبلور تلخی های همیشگی با مهر و امضای وطنی ، آن هم سفارشی اسلامی .آنقدر ماجرا دور و برمان ریخته که از یاد ببرم دهن های گشادی را که هر روز طوماری از چرندیات و دروغ و دغل را از سر نمی دانم کدام حسادت و بخل و کینه استفراع می کنند . جالب است هر چه بیشتر جفنگ می بافند بیشتر منفور می شوند .حالا هر که باشد ، باشد . مدیر مسوول برای سردبیر ببافد یا خبرنگار برای خبرنگار . ماه پشت ابر نمی ماند .
از ماجراهای همیشگی معدودی که صفاتشان را در " علویه خانم” خوانده ام که بگذریم ؛ نوشته های حامیان حقوق آرش کم سر و صدا نکرد .
در پی دفاع از مظلوم – نه به معنی تهی شده آن ؛ که ستمدیده همواره ستمکش نیست - هر چه می شنویم یک معنی بیش تر ندارد : به من چه ؟ . به تو چه ؟ !
خنده دار است نه ؟ با گوش هایم حتی این جمله را شنیدم که می گفتند فلانی حالا این وسط چه کاره است ؟ . و نمی خواهند باور کنند که فلانی و فلانی ها رسمی به جا آورده اند از سر غیرت . خواستند بگویند هنوزم خورده معرفتی هست میان همکاران و هم صنفان . خواستند با زبان بی زبانی بگویند ای شمایی که جاخوش کرده روی صندلی هایتان صبح و شب وبلاگ ها را زیر و رو می کنید دنبال چه هستید روزی هم قرعه بد اقبالی به نامتان خواهد بود .بماند رفیق . بگذار بماند این قصه تلخ که فاصله میان آنچه ما فریاد می زنیم و آنچه آنان زیر لب می گویند بسیار است . هر چه هست این است صنف بی در و پیکر ما .
حالا که سفره دل باز شد؛ درودی هم بگذار نثار آقای فتوره چی کنم .مطلب جانانه اش را خواندم و کامنت او را هم پای مطلب الناز انصاری دیدم و ... .اگر بگویم حیف که 2 سال است که نیست ، می گوید آنانی که بودند چه رضایتی داشتند که من در حسرتش باشم ، پس بگذار لااقل بگویم حیف که حتی وبلاگت را هم از همان دو سال پیش به رویمان بستی . راستش شاید بی رو در بایستی جان کلام این باشد که در این وانفسا چه خوب است اگر بیشتر بنویسی .