هراس من
باری
همه از مردن
در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو - 1341
بارها گفته ام که صنف مطبوعات ، صنف بی در و پیکری است . گویی دروازه ای گل و گشاد دارد که می شود بی هیچ آزمون و رقابت و سنجشی از آن عبور کرد . کسی هم نیست که در شهر کوچک مطبوعات ورشکسته این ممکت هدایتگر باشد یا مسوول برقراری نظمی .
با یک مطالعه سرسری در دیگر نقاط دنیا می توان دریافت که سخن گفتن از دروازه و انتظامات شهر سخنی خیالی نیست . مطبوعاتی های قدیمی و کارکشته معمولا با تاسیس یا پیوستن به سندیکا چنین نقشی را ایفا می کنند . آنان نه تنها سرسختانه در برابر پایمال شدن کوچکترین حق هر خبرنگار ایستادگی می کنند بلکه از آن طرف هم اولین برخوردکننده با هرگونه تخلف از قوانین و ممتحن هستند . علت هم یک چیز بیشتر نیست و آن اینکه در همه جای این کره خاکی رسانه مهم است . مهم تر از آنچه که امروز در این سرزمین پنداشته می شود . وقتی رسانه مهم بود ، عامل و کارگر رسانه هم مهم خواهد بود . بنابراین از تولید مهد کودک جلوگیری کرده و سعی در تشکیل تحریریه می شود . تحریریه خبرنگار می خواهد و خبرنگار هم اهل وراجی درباره این و آن نیست بلکه تلاش برای کسب خبر در کنار ارتقای سطح آگاهی خود برایش وظیفه است . با این مقدمه ، می خواهم به این مساله برسم که وقتی شهر ما بی انتظامات است و بی در و پیکر و هر کس که از مامی و ننه آقا قهر می کند می تواند نام خبرنگار برخود بگذارد در آن صورت چه اتفاقی می افتد که اخلاق هم زیر پا لگد مال می شود . روشن تر این است که بگویم چه امری باعث می شود که قوره نشده گانی که مدعی مویزی هستند حتی حداقل هایی را هم در شعور و اخلاق اجتماعی فراموش کرده اند .
سالی که فصل پایانی آن را طی می کنیم ، فرصتی بود که بارها چنین پرسشی در را در ذهنم مرور کنم . بعید می دانم تاکید بر پاس داشتن احترام بزرگ تر به عنوان یک آموزه اخلاقی لااقل در خانواده ها فراموش شده باشد . این بزرگی را اگر تنها در سن و سال نبینیم در تجربه اندوزی کسانی که پیش از ما خاک تحریریه ها را خورده اند باید در نظر گرفت .
وقاحت تا کجا که دیروز چاپلوسی آن بزرگ تر ( حداقل به لحاظ حرفه ای ) را بکنیم و امروز ژست دانای مکتب نرفته را بگیریم . عجیب است که این کودکان بی مزه و دست و پا گیر گاهی هم دچار توهمی خنده دار شده و سعی در زدن پنبه کسانی می کنند که وجودشان به میزان بسیار زیادی به دلیل لطف آنان است . "x" حق داشت بگوید که فلانی وقتی از خر پیاده شد آمد روزنامه " y" کارآموزمان شد و حالا هم که زمان زیادی نگذشته است پشت سرمان جفنگ می بافد . بله راست می گفت و می دانم چقدر دلش می سوزد بابت آن همه زحمتی که به هدر داده است . به نظرم آن رفیق اگر کمی شعور از این آدم بی استعداد دیده بود هرگز حتی حاضر نمی شد ناتوانی هایش را تائید کند .
خلاصه اینکه این تحریریه هایی که ما می بینیم تا چند سال دیگر تبدیل به مهد کودک می شوند و خدا به داد ما برسد که نه می گذاریم خاله خانباجی های امروز قد علم کنند ؛ نه حاضریم حرمت بزرگتر هایمان پایمال شود و نه فردا حوصله بچه داری داریم .
بازهم در این مورد خواهم نوشت به امید آنکه حواس همکارانمان بیشتر جمع باشد به خیمه های بد بوی کولی های این شهر .