هراس من
باری
همه از مردن
در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو - 1341
یکی باید حرف می زد . حرف زدنی که نه از سر بغض باشد و چنان سر به خویشتن گوینده فرو برده باشد که فراموشش شود قرار است دیگری بشنود و بفهمد و احتمالا ( به احتمال ضعیف ) فکر کند یا اینکه حدیث نفسی باشد که با دنیای آن دیگری و دیگران از زمین تا عرش خدایی که نمی دانم کجاست فاصله داشته باشد .
یکی باید حرف می زد اما نه چنان وراجی های بی سر و تهی که 29 سال است شنیده می شود و همین به اصطلاح حرف ها ، دردمند و سوخته دل را مجبور به سکوت کرده است که خود بهتر می دانی چه می گویم .
باید یکی حرفی می زد از آن سوی تر ها برای همه آن وری ها . حرفی که حرف باشد . از همان جنسی که عیسویان هم صاحب قدرتش دانستند و گفتند از قبل کلام بود که زمین و آسمان خلق شد . همان که حتی بودایی ها به آوایش ایمان داشتند ، شفابخش و تخریب گر ، همین حرف ! .
این همه روی حرف زدن تاکید کرده ام برای اینکه ور زدن ها را زیاد دیده ایم . کوچولوهایمان ، کوتوله هایمان ، اخموهایمان ، دلقک های پر افاده ی تهوع آورمان زیاد ور می زنند . انگار دچار عقده کم حرفی شده اند . تهی مغزی آنان چه این وری و چه آن وری و چه بی هیچ خط کشی از همین ور زدن ها نمایان است . یکی باید حرفی می زد . زمان به قدر کافی گذشته بود . اصلا شاید زمانش رسیده بود و مناسب ترین بود برای گفتن .

خلاصه اینکه مرجانه جان ممنونم . سپاس از اینکه هراس به دل راه ندادی و گفتی و چه خوب و چه شیوا گفتی . رسم گفتن تو برایم بیش از حتی محتوای گفته ات ارزشمند است . وقتی با خود هم صادقی . وفتی که همه را همان گونه که بودند پذیرفتی و همان گونه که بودند زیر قلم چرخاندی و چرخاندی تا نمونه ای باشند از فراموش شده گانی که اول از همه خود خویش را به فراموشی سپردند .
مرجانه عزیز در آخر هم ممنونم از اینکه فرمان مادر را پذیرفتی و دیگر برنگشتی . ممنونم از تو .
*باز انتشار در ایران امروز ، عصرنو و پرشین کالچر
