تبليغاتX
وبلاگ علی خردپیر
علی خردپیر 
روزنامه نگار
پنجشنبه 18 تیر1388
حنجره اي مي خواند هنوز

عقربه هاي ساعت از حركت باز ايستاده ؛ همه چيز در سكون ، غبارآلوده و خاك گرفته است اين روزگار. دوستان يكي يكي از دست شدند . من فقط گوش مي سپارم به حنجره ي سودابه شمس وقتي از هراس اين سكوت وهم آلود ، موزيك آژانس شيشه اي مرا با خود مي برد تا آن چشمان بي جان. تاريك است بيرون پنجره . تلفن ديگر زنگ نمي خورد . نامه اي ندارم . يك گلوله شايد كار را براي هميشه تمام كند . كجايي اي سفير سرگردان ؟. من براي خداحافظي با تماشاچيان ذره ذره از دست رفتنم آماده ام . اين پنجه ي آندره آرزومانيان است كه مي نشيند بر كلاويه . بغض من از اين ميهمان خانه ي ميهمان كش اما سنگين تر مي شود . از تاريخ هم مي شود بريد اما چرا فغان ام به آينده اي نامعلوم موكول مي شود پي در پي ؟. سايه سنگين خواب بر سر كتابخانه نشسته است. كاغذهاي دست نويسم زرد شده و قلم خشكيده روي ميز . چرا نوشتن به روزي ديگر مي افتد ، وقتي آلزايمر در يك قدمي است . مجيد انتظامي در سرم رهبري مي كند اركستر را و من مي روم تا آسايشگاه روزبه . كسي آنجا خوش آمد مي گويدم. رفيق سال هاي دور است انگار . ما همديگر را نمي شناسيم. درد همين بود !. آهان ! ما همديگر را نمي شناسيم و اين آخرين برخورد چكش با سيم پيانو است كه مابقي سكوت و سكوت و سكوت ...

+ لینک